بایگانی: اسفند ۱۳۹۱

همسفر شراب (سفرنامهٔ امریکا) - فصل ۸
پیشنوشت
بالاخره
کار و درس آنقدر زیاد شد که نتوانستم
منظم بهروز کنم. همان
طور که گفته بودم از مطالبی به بعد، از
قالب خاطره بیرون میآیم و گزیدهگویی
میکنم تا نه سر شما درد بیاید و نه دست
و بال حقیر. راستش
دوستتر داشتم که خاطرهگویی کنم ولی
شاید الان به صلاح نباشد. البته
برای سفر به شهرهای دیگری که کردهام و
به امید خدا خواهم کرد بیشتر خواهم نوش...
حیف
پلک
باز پنجره
خندهٔ
صریح آفتاب، پشت شیشهٔ بخاردیدهٔ سحر
آسمان
شب، پر از سرود روشن ستارههای بیخبر
ابرهای
گریهناک
بادهای
دربهدر
-این
نشانههای پاک عاشقی-
حیف...
جای
تو برای زندگی چه خالی است
حیفِ
کوچههای گرد و خاکدیدهٔ غروب
...